آقا رسما به ما شادمانی نيامده...باور كن...امروز خير سرمون آمديم دپ نزنيم...مگه ميشه؟مگه ميذارن؟
خير سرمون صبحی يه خبرى رسيد بهمون که همون اولش کرک و پرمون ريخت...بد گفتیم خوب حالا ايراد نداره...پيش مياد ديگه...پیشامد...قابل جبران...
حالا يه چند ساعت نگذاشته بود كه يه نفرى كه خيلى خاطرش واسم عزيزِ از ايران به ما زنگ زد...حالا هى حرف میزنیمو هى به من ميگه كه نگرانِه و هى عشق كه از گوشی تلفن میپاشه بيرون...حالا باز من بگم من مثل خر موندم كه بد اتمام درس چه غلطى كنم؟ بمونم يا برگردم؟ اينجا كه از اون محبتِ بى غل و غش و بى دریغ ايران خبرى نيس...يعنى اصولا خارجى كه الاغ بیغ تو اين چيزا، ايرانى هم كه اينجا روش نميشه حساب باز كرد...حالا هى من سعى ميكنم با ترازو سبك سنگين كنم كه بمونم يا برگردم؟
ميدونى من عاشق اون جوّ رفاقت و محبت هستم ولى خوب اگه اومدیمو بيكار شديم و كارمون به سبزى پاك كردن رسيد چه غلطى بكنيم؟ اون وقت خرج نونِ آب از كجا بياريم؟
اين ور هم كه راه به راه دپ ميزنيم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر