الان داشتم به اسم وبلاگ نگاه ميكردم... كوچ بى صدا...يعنى چى؟ نميدونم اون موقع كه اين اسم آمد به ذهنم تو چه فضایی بودم ولى خوب هميشه فكر ميكنم اين تصميمى كه گرفتم و آمدم خارج مثل يه كوچ بى صدا بود، مثل يه سفرى كه شايد هيچ كس از احساس من، از درونِ من وقتى كه از ايران خارج شدم خبر نداشت... ميدونى الان كه فكر ميكنم مطمئن نيستم كه اگه زمان به عقب بر ميگشت باز همين تصميم رو ميگرفتم يا نه...نه اين كه بگم ناراضى هستم...نه اصلا...اتفاقا به نظر من دور شدن خوبه، چون باعث ميشه قدر بدونى، قدر داشته هاتو، قدر چيز هايى كه يه زمانى واست شايد خيلى عادى و ساده بود و خيلى بى تفاوت از كنارشون رد مى شدى ولى اينجا واست يه دنيا ارزش پيدا ميكنه...هم ياد ميگيرى مستقل باشى، ياد ميگيرى خودت با مشكلاتت بسازى، ياد ميگيرى چه جورى با تنهايى كنار بياى، ياد ميگيرى چه جورى خودت بايد همه كارهاتو بكنى، خوب البته در يه دانشگاه بهتر هم درس مى خونى و واقعا درس ياد ميگيرى... يه چيز خيلى مهم تر حد اقل واسه من اين بود كه اينجا خودتو ميشناسى...اينجا ياد ميگيرى كه خودت باشى و چيزى كه خودت دوست دارى را دنبال كنى...ميدونى آخه ما تو ايران جو زده هستيم...يعنى خيلى كار ها رو انجام ميديم چون فلانى انجام داده و نتيجه گرفته؛ حالا اين كه روحیلت من و فلانى چقدر با هم مغایر هست ديگه حواله ميشه به ت.خ.م پسر همسايه...به نظر من زمانى كه ايران هستى واقعا نميدونى از زندگى چى ميخواى؟ يعنى مثلا دوست دارى هميشه در كنار خانواده باشى و به قول اينا "فاميلى گای" هستى؟ يا اين كه دوست دارى حسابى تو درس و علم و اين چيزا غرق بشى؟ دوست داری محقق و استاد بشی؟ يا اين كه اصلا دوست دارى يه زندگى راحت و بدون دغدغه داشته باشى؟
اينجا كه مياى تازه به نظر من به خود شناسى ميرسى...باور كن...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر