یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

داف خارجی

امروز از اون روزایی بود كه دوباره ريختم بهم...نميدونم چرا آخرِ هفته ها كه اينجا تعطيل ميشه بد جورى ميريزم به هم...يعنى خودمو جر ميدم كه سرمو به يه چيزى گرم كنم..از درس خوندن گرفته تا فيلم دیدن بگير تا بقيه ولى آروم نميشم يه جورى آرزومه كه اين ۲ روز تعطیلی آخرِ هفته تموم شه كه راحت شم...دلم ميگيره ديگه..اينجا هر نكته مثبتى كه داشته باشه اين حس کوفتی دارهِ كه احساس تنهايى ميكنى...داشتم فكر ميكردم كم كم فارسى يادم ميره اين هفته كلش ۳۰ دقيقه هم فارسى حرف نزدم..و اين واسه من خيلى سختِ..اصولا من آدمى هستم كه دوست دارم دوروبرم شلوغ باشه...
ديروز داشتم با يه خارجیه حرف ميزدم كه يه دفعه گفت كه نامزدش ايرانى بد يه دفعه به اين فكر افتادم چه جورى يه نفر ميتونه با يه خارجى نامزد باشه..آخه ميدونى اگه سی سال هم ما اينجا بمونيم باز اين زبان اج.نبى واسه ما بيگانه هستش و باهاش احساس راحتى نمى كنيم..تازه شم فكر كن بخوای به يه خارجى يه حس رو بگى يه ساعت بايد تو سر و كلهِ خودت بزنى و رسما و اسما به ...بری كه بفهمه آخر هم نميفهمه...به نظرم خيلى سختِ...اصلا میدونی به نظر من کلهم خارج و خارجى چيز ت.خمى هستش...
حالا نگو خبرت خب پاشو برگرد..برگشتن هم به این راحتی ها نیست..این ور یه مرگمونه به اونجا هم که میرسیم شروع میکنیم به غر زدن...معلوم نیس چه مرگونه که هیچ جا آروم نمی گیریم...

0 نظرات:

ارسال يک نظر