اين روز ها خيلى فكر ميكنم كه مهاجرت و پذيرفتن زندگى در خارجى از ايران تصميمِ عاقلانه ای هستش يا نه... خيلى سخت بخواى تصميم بگيرى، اگه هم اهلِ سبك سنگين كردن و دو دو تا چهار تا باشى كه بد تر..يعنى بده ۲ ساعت چرتکه انداختن باز ميرسى به همون پله ی اول و خوب ديگه گه گيجى ميگيرى كه چى كار كنى..چه تصميمى درسته؟ از يه طرفى هر چه قدر سنِ ميره بالا اين پديدۀ رفتن و موندن وسط سخت تر ميشه.مثلا خود من اگه تو سنِ ۱۴، ۱۵ سالگى ميرفتم شايد اولش نق ميزدم اما بعد يه مدتى راحت تر با شرايط كنار مى اومدم نسبت به الان..ميدونى ميخوام چى بگم ميخوام بگم كه هر چى اين عددِ شناسنامه ميره بالا تر ناخودآگاه واست دل کندن سخت تر ميشه و وابستگی هات بيشتر.. از يه طرفى اين كرم رفتن هميشه هست، مخصوصا تو قشر دانشجو اصلا داره كم كم مد ميشه كه برى...حالا چى ميخواستم بگم يادم رفت..آهان...ميخواستم بگم وقتى مياى اين ور ميبينى نه بابا اينجا هم مشکلاتو کوفتو زهرمار خودشو داره...مثلا چند روز پيش يه جايى بودم يه دفعه ديدم يه پسر جوونِ ۱۸، ۱۹ سال يه دفعه مثل آبشار بالا آورد، حالا مگه تمومی داشت هى هر ۵ ثانيه يه چيزى مياورد بالا، لامذهب معلوم نبود چى خرده بود كه همه چى توش پیدا مشد..نميدونم چه گناهى كرده بوديم كه بايد اين صحنه ى دلنواز ميديديم اونام به فاصله كمتر از ۲ متر..حالا جدا اگه يكى تو تهران خودمون اين كار و مى كرد ها يك فحش هایی بهش ميداديم که بیا و ببین..اصلا بزن بزن ميشد، چه حالى ميداد عين اين فيلم سینمایی ها...نميدونم چرا اينجا همون جورى نگاه ميكرديم بد هم انگار نه انگار مثل اين كه يه اتفاق خيلى ساده بوده...خودشم خبرش انگار نه انگار..ميدونى من فكر كنم يه سرى مشكلات از خودمونه..حالا اين يه مثاله كوچيك بودا ولى تو خيلى از موارد اگه نگاه كنيم ميبينم خيلى از رفتار هاى خودمون هم اشتباه هستش و خوب اين خودش مشكل به وجود مياره و اين مشكلات هم مثل زنجير به هم وصان و آخر سر مى رسن به مشكلات بزرگتر... یا مثلا ما بالفطره یاد گرفتیم غر بزنیم؛ 5 دقیقه تو صف وایسیم که دیگه شروع می کنیم!از كجا به كجا رسيديم؟ ميخوام بگم خيلى سخت تصميم بگيرى كه برگردى يا بمونى..به هر حال اسمش غربت و در قبال به دست آوردن يه شغل بهتر يا تحصيلات بهتر خيلى چيز ها رو هم از دست ميدى..مثلا از اون حس رفاقت اينجا خبرى نيس، يعنى هر كى سرش به كاره خودش گرم ديگه، مثلا اون حلقۀ دوستى كه تو ايران داشتى و شايد تعدادش به اندازه انگشتهاى يك دست بود يا شايد كمتر اينجا وجود نداره..اون دور هم جمع شدنهای چند ماه 1 بار هم وجود نداره..خانواده ات ازت دور ميشن و تازه زمانى قدرشونو ميدونى كه دور شدى..زمانى كه دستهاى گرم پدر رو پشتت احساس نميكنى، زمانى كه مادرى نيس تا سرتو بذارى تو دامنش و باهاش حرف بزنى...لعنت به اونى كه اين خارج رفتن و ايجاد كرد...اگه من ميدونستم كيه......
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر