۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

طاقت بیار رفیق

هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی در خارج از ایران این قدر برام سخت باشه...
( من اصلا آدم سوسول یا کم طاقتی نیستم )

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

سفر

آقا ما بسيار خوش حال هستيم كه واسه تعطيلات ۲،۳ هفته ميريم ايران... يعنى اين قدر ذوق دارم كه دارم روز میشمارم...
اين چند وقت بگذاره برم يه سفر ايران... یه غذای حسابی بزنم تو رگ...بریم یه کم دور دور کنیم... ميدونم ديگه اگه نرم یحتمل روانى ميشم و دق میکنم... آخیش...خوش حالم....
گر چه پرواز ۲۰ ساعت جرمون ميده ولى مهم نيست...مهم اينه كه دارم ميرم...فقط دلم مى خواهد اين روزها زود تر تموم بشن...
اوس کریم من نوکرتم............

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

ترازو

آقا رسما به ما شادمانی نيامده...باور كن...امروز خير سرمون آمديم دپ نزنيم...مگه ميشه؟مگه ميذارن؟
خير سرمون صبحی يه خبرى رسيد بهمون که همون اولش کرک و پرمون ريخت...بد گفتیم خوب حالا ايراد نداره...پيش مياد ديگه...پیشامد...قابل جبران...
حالا يه چند ساعت نگذاشته بود كه يه نفرى كه خيلى خاطرش واسم عزيزِ از ايران به ما زنگ زد...حالا هى حرف میزنیمو هى به من ميگه كه نگرانِه و هى عشق كه از گوشی تلفن میپاشه بيرون...حالا باز من بگم من مثل خر موندم كه بد اتمام درس چه غلطى كنم؟ بمونم يا برگردم؟ اينجا كه از اون محبتِ بى غل و غش و بى دریغ ايران خبرى نيس...يعنى اصولا خارجى كه الاغ بیغ تو اين چيزا، ايرانى هم كه اينجا روش نميشه حساب باز كرد...حالا هى من سعى ميكنم با ترازو سبك سنگين كنم كه بمونم يا برگردم؟
ميدونى من عاشق اون جوّ رفاقت و محبت هستم ولى خوب اگه اومدیمو بيكار شديم و كارمون به سبزى پاك كردن رسيد چه غلطى بكنيم؟ اون وقت خرج نونِ آب از كجا بياريم؟
اين ور هم كه راه به راه دپ ميزنيم...

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

خود شناسى

الان داشتم به اسم وبلاگ نگاه ميكردم... كوچ بى صدا...يعنى چى؟ نميدونم اون موقع كه اين اسم آمد به ذهنم تو چه فضایی بودم ولى خوب هميشه فكر ميكنم اين تصميمى كه گرفتم و آمدم خارج مثل يه كوچ بى صدا بود، مثل يه سفرى كه شايد هيچ كس از احساس من، از درونِ من وقتى كه از ايران خارج شدم خبر نداشت... ميدونى الان كه فكر ميكنم مطمئن نيستم كه اگه زمان به عقب بر ميگشت باز همين تصميم رو ميگرفتم يا نه...نه اين كه بگم ناراضى هستم...نه اصلا...اتفاقا به نظر من دور شدن خوبه، چون باعث ميشه قدر بدونى، قدر داشته هاتو، قدر چيز هايى كه يه زمانى واست شايد خيلى عادى و ساده بود و خيلى بى تفاوت از كنارشون رد مى شدى ولى اينجا واست يه دنيا ارزش پيدا ميكنه...هم ياد ميگيرى مستقل باشى، ياد ميگيرى خودت با مشكلاتت بسازى، ياد ميگيرى چه جورى با تنهايى كنار بياى، ياد ميگيرى چه جورى خودت بايد همه كارهاتو بكنى، خوب البته در يه دانشگاه بهتر هم درس مى خونى و واقعا درس ياد ميگيرى... يه چيز خيلى مهم تر حد اقل واسه من اين بود كه اينجا خودتو ميشناسى...اينجا ياد ميگيرى كه خودت باشى و چيزى كه خودت دوست دارى را دنبال كنى...ميدونى آخه ما تو ايران جو زده هستيم...يعنى خيلى كار ها رو انجام ميديم چون فلانى انجام داده و نتيجه گرفته؛ حالا اين كه روحیلت من و فلانى چقدر با هم مغایر هست ديگه حواله ميشه به ت.خ.م پسر همسايه...به نظر من زمانى كه ايران هستى واقعا نميدونى از زندگى چى ميخواى؟ يعنى مثلا دوست دارى هميشه در كنار خانواده باشى و به قول اينا "فاميلى گای" هستى؟ يا اين كه دوست دارى حسابى تو درس و علم و اين چيزا غرق بشى؟ دوست داری محقق و استاد بشی؟ يا اين كه اصلا دوست دارى يه زندگى راحت و بدون دغدغه داشته باشى؟
اينجا كه مياى تازه به نظر من به خود شناسى ميرسى...باور كن...

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

داف خارجی

امروز از اون روزایی بود كه دوباره ريختم بهم...نميدونم چرا آخرِ هفته ها كه اينجا تعطيل ميشه بد جورى ميريزم به هم...يعنى خودمو جر ميدم كه سرمو به يه چيزى گرم كنم..از درس خوندن گرفته تا فيلم دیدن بگير تا بقيه ولى آروم نميشم يه جورى آرزومه كه اين ۲ روز تعطیلی آخرِ هفته تموم شه كه راحت شم...دلم ميگيره ديگه..اينجا هر نكته مثبتى كه داشته باشه اين حس کوفتی دارهِ كه احساس تنهايى ميكنى...داشتم فكر ميكردم كم كم فارسى يادم ميره اين هفته كلش ۳۰ دقيقه هم فارسى حرف نزدم..و اين واسه من خيلى سختِ..اصولا من آدمى هستم كه دوست دارم دوروبرم شلوغ باشه...
ديروز داشتم با يه خارجیه حرف ميزدم كه يه دفعه گفت كه نامزدش ايرانى بد يه دفعه به اين فكر افتادم چه جورى يه نفر ميتونه با يه خارجى نامزد باشه..آخه ميدونى اگه سی سال هم ما اينجا بمونيم باز اين زبان اج.نبى واسه ما بيگانه هستش و باهاش احساس راحتى نمى كنيم..تازه شم فكر كن بخوای به يه خارجى يه حس رو بگى يه ساعت بايد تو سر و كلهِ خودت بزنى و رسما و اسما به ...بری كه بفهمه آخر هم نميفهمه...به نظرم خيلى سختِ...اصلا میدونی به نظر من کلهم خارج و خارجى چيز ت.خمى هستش...
حالا نگو خبرت خب پاشو برگرد..برگشتن هم به این راحتی ها نیست..این ور یه مرگمونه به اونجا هم که میرسیم شروع میکنیم به غر زدن...معلوم نیس چه مرگونه که هیچ جا آروم نمی گیریم...

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

این وری یا اون وری؟

اين روز ها خيلى فكر ميكنم كه مهاجرت و پذيرفتن زندگى در خارجى از ايران تصميمِ عاقلانه ای هستش يا نه... خيلى سخت بخواى تصميم بگيرى، اگه هم اهلِ سبك سنگين كردن و دو دو تا چهار تا باشى كه بد تر..يعنى بده ۲ ساعت چرتکه انداختن باز ميرسى به همون پله ی اول و خوب ديگه گه گيجى ميگيرى كه چى كار كنى..چه تصميمى درسته؟ از يه طرفى هر چه قدر سنِ ميره بالا اين پديدۀ رفتن و موندن وسط سخت تر ميشه.مثلا خود من اگه تو سنِ ۱۴، ۱۵ سالگى ميرفتم شايد اولش نق ميزدم اما بعد يه مدتى راحت تر با شرايط كنار مى اومدم نسبت به الان..ميدونى ميخوام چى بگم ميخوام بگم كه هر چى اين عددِ شناسنامه ميره بالا تر ناخودآگاه واست دل کندن سخت تر ميشه و وابستگی هات بيشتر.. از يه طرفى اين كرم رفتن هميشه هست، مخصوصا تو قشر دانشجو اصلا داره كم كم مد ميشه كه برى...حالا چى ميخواستم بگم يادم رفت..آهان...ميخواستم بگم وقتى مياى اين ور ميبينى نه بابا اينجا هم مشکلاتو کوفتو زهرمار خودشو داره...مثلا چند روز پيش يه جايى بودم يه دفعه ديدم يه پسر جوونِ ۱۸، ۱۹ سال يه دفعه مثل آبشار بالا آورد، حالا مگه تمومی داشت هى هر ۵ ثانيه يه چيزى مياورد بالا، لامذهب معلوم نبود چى خرده بود كه همه چى توش پیدا مشد..نميدونم چه گناهى كرده بوديم كه بايد اين صحنه ى دلنواز ميديديم اونام به فاصله كمتر از ۲ متر..حالا جدا اگه يكى تو تهران خودمون اين كار و مى كرد ها يك فحش هایی بهش ميداديم که بیا و ببین..اصلا بزن بزن ميشد، چه حالى ميداد عين اين فيلم سینمایی ها...نميدونم چرا اينجا همون جورى نگاه ميكرديم بد هم انگار نه انگار مثل اين كه يه اتفاق خيلى ساده بوده...خودشم خبرش انگار نه انگار..ميدونى من فكر كنم يه سرى مشكلات از خودمونه..حالا اين يه مثاله كوچيك بودا ولى تو خيلى از موارد اگه نگاه كنيم ميبينم خيلى از رفتار هاى خودمون هم اشتباه هستش و خوب اين خودش مشكل به وجود مياره و اين مشكلات هم مثل زنجير به هم وصان و آخر سر مى رسن به مشكلات بزرگتر... یا مثلا ما بالفطره یاد گرفتیم غر بزنیم؛ 5 دقیقه تو صف وایسیم که دیگه شروع می کنیم!از كجا به كجا رسيديم؟ ميخوام بگم خيلى سخت تصميم بگيرى كه برگردى يا بمونى..به هر حال اسمش غربت و در قبال به دست آوردن يه شغل بهتر يا تحصيلات بهتر خيلى چيز ها رو هم از دست ميدى..مثلا از اون حس رفاقت اينجا خبرى نيس، يعنى هر كى سرش به كاره خودش گرم ديگه، مثلا اون حلقۀ دوستى كه تو ايران داشتى و شايد تعدادش به اندازه انگشتهاى يك دست بود يا شايد كمتر اينجا وجود نداره..اون دور هم جمع شدنهای چند ماه 1 بار هم وجود نداره..خانواده ات ازت دور ميشن و تازه زمانى قدرشونو ميدونى كه دور شدى..زمانى كه دستهاى گرم پدر رو پشتت احساس نميكنى، زمانى كه مادرى نيس تا سرتو بذارى تو دامنش و باهاش حرف بزنى...لعنت به اونى كه اين خارج رفتن و ايجاد كرد...اگه من ميدونستم كيه......

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

خوب راستش اين اولين پست مانع ولى خيلى دوست دارم اول يه تشکری بكنم از كسانى كه به من انگيزه دادن كه شروع كنم به نوشتن... اگه بخوام يه نفر اسم ببرم بايد بگم حاج باران(http://baranbix.persianblog.ir/) كسى كه هميشه از طريق وبلاگ اون سر ميزدم به وبلاگ هاى بقيه و اين سر زدن ها كم كم انگيزه نوشتن در منو قوى تر كرد... البته من نويسندهِ خوبى نيستم ولى دوست دارم بنويسم..درباره همه چى...خاطرت، اتفاقات، درد و دل و...
فعلا برم تا بد